تشخیص

در تاریخ، سیبی گم شده است
جاذبه پیدا شد،
سر راهم انگار
تابویی
سایه افکنده بر اخلاق
تیشه در دستم هست
میخواهم بشکنم این تابو را
تو زان سایه بکاه ای خورشید
نزنم زخمی بر اخلاق
نشوم تابویی
نشکنم با تیشه ی روزی دیگر

یوسف فلسفی

از خویش تا حوا   

میان ِ دست ِ من تا پنجه ی هنگام
یک سیب،غفلت بود
با خودم گفتم
در کدامین جاذبه میراث ِ این عادت
از درخت
ِ ذهن فصل خواهد شد؟
قطره ای از آسمان بارید
دستانم دیگر نمی لرزید . 

باور

مرا گفته اند هماره جداالیست
بین ِ پنجه ی خلقت و انگشتان ِ تکامل
من اما جدال را باور نمیکنم
چرا که پیش از رحم
مفهوم ِ دست را فهمیده ام 

به امتداد نور

سخت نیست
غریبه نبودن
در گذرگاهی
که سایه ات بی طمع
تو را به رخ خورشید میکِشد

ورود

هیچ پنجره ای به حتم
بی پرده تر از فریاد نیست
من اما برای ورود
بی صدا در را کوفته ام

سرا پرده

در گفت و شنود ِ دیوار های  اتاق ِ من
آسمان سقفیست
بیهوده نمی پنداراد  آواز ِ   گاه  را  در  بودن .
نئون خسته،
بازگشته از کارزار با مهتاب
می تابد
بر فراز ِ چارچوب ِ من.
در ِ بسته
تنها محرم ِ اسرار ِ این لحظه
همچو سلحشور پژماانی
چشم می پوشد
بر حلول ِ اندام ِ تو در تیرگان ِ چشم ِ من 

بوسه در رگبار




پسِ ابرهای آسمانِ ما
ندای رعد حاشا بود
روی خاکِ خیسِ زیرِ پای ما
یک لحظه
یک باران
در گذارِ پلک های بازِ تو
آبیِ پشتِ ابر پیدا بود
در باز شد
خانه ای تاریک
انتظارِ باد
در کفِ دستِ وارستگانِ وقت
به جای هزیانِ خط کش ها
خطوطِ مبهمِ آغاز گویا بود
حولِ محورِ قالی
در چرخش های بی قانونِ بطریِ خالی
حقیقت های جرأتی نایاب رستا بود
شتابِ نور
پسْ زمینِ ابر
علم دارِ خروشانْ آسمانِ تر
زیرِ تعجیلِ قطره های پیوسته
فرازِ بام لرزان بود
پنجره در شوقِ جوارِ ما
گونه هایش تر
روی دیدگاهِ شیشیه های خیس
جای دست های ما نمایان بود
در تاریکنای آن پنهان
سکوتِ خلوتی بی تاب
روشنای موهایم
لختِ تاریکِ زلفِ تو
یک برخورد
یک لکنت
آاااااااااری
میانِ خروشانْ بارش آنگاه
در نهان گاهِ حضورِ ما
فریادهای هنگام نجوا بود
یک رگبار
یک بوسه

کافی شاپ

در نظر ِ تنگ ِ نگهبان ِ بی نگاه ِ شهر

دخترک قهوه بود

خورد و فال نانوشته ی فنجان را نديد

که ميگفت روزی

گلويش خواهد سوخت

ماتيک

روی کاغذِ لرزانِ کتابِ من

ردٌيست

سرخ

به رنگِ گونه های باد

و در شهرِ نوشته های نا تمام

شعرِ من تمام نميشود

باد هنوز وزانست و ابهام پشت آن

لبخند ميزند

تا بفهمم

روی کتاب من

جای بوسه ايست

از ايماژِ رژ به لب

مجال شب

شب مجاليست

برای ستاره

برای ماه

و خورشيدی که خوابش آن سوی زمين تعبير ميشود

در اتاق من اما

تنها شمعی روشن است

به دورش هيچ پروانه ای نخواهد سوخت

کاغذِ سپيد

 

نه قلم تنهاست و نه من

گم نميشود

هيچ واژه ای

در سطورِ کاغذ بی خط

چه زيباست سرودن آن روز

که هيچ شاعری

پشتِ ميز خاک نميخورد

رفته گر

شهر

در تيره ای روشن

در دوردست

مردی با لباسِ نارنجي

رفته زباله ها را در بايگانی تاريخ مينويسد

و در دوراهی ترديد

دستانِ دو رهگذر در هم گره ميخورد

چراغانی خيابان های امشب تفسير فلسفه ای يگانه است

اين بار صبح ميشود

سر انگشتان ِاکتشاف


 

باز ماند

به ناگه

انگشتان ِمن

از چرخه ی تکامل

و فرو رفت در تیرگان ِتو

در تناتن­ت داغ

در سایه ­ها مان گرم

و حال، خالی­ش

پر تر از افکار ِمهتاب

تهی از کینه

انگشتان ِتو ست

 

تو که در ابهام ِاکتشاف باور کردی

در ماه و کشاکش­ش شاید

هم را

پیش از زندگی دیده ­ایم

 

من پیدا نکردم

دو ستاره را از دُبّ ِآسمان

چشمان ِتو پر از درخشش است

 

 

Who

Let me not talk about when the man started his way. Let me not talk about when the sun set. Let me not write this story. After the sky turned red, he did not call a cab and took a walk. By midnight he arrived at the train station. Waiting there, he was the only one. The moon was red and anxious; a train stopped. The man did not get on; instead he looked at the brunet lady getting off. Taking a short glance at the   man, she passed by .The man followed her. After passing a few streets, the woman noticed his strange steps few meters behind her. Starting to shake, she speeded up. The man was also taking bigger steps, which turned into a run as soon as the woman started running away. Taking off her high hills, she screamed and ran faster. The man was breathing hard, but did not stop. Getting closer and closer, he finally caught up and grabbed her from behind. She was resisting, as he went for her purse. Grasping the purse, the man’s hand went all the way in and pulled out her wallet. He opened the wallet in the woman’s face. She was frightened; her eyes focused on a picture inside the wallet, a wedding picture of the woman and the man who had attacked her. Shaking even more, she noticed the ring on the man’s finger, the same ring she was wearing. Taking a deep breath, she remembered and gave him a kiss.