تشخیص
جاذبه پیدا شد،
سر راهم انگار
تابویی
سایه افکنده بر اخلاق
تیشه در دستم هست
میخواهم بشکنم این تابو را
تو زان سایه بکاه ای خورشید
نزنم زخمی بر اخلاق
نشوم تابویی
نشکنم با تیشه ی روزی دیگر
یوسف فلسفی
شعرها و داستان های منتشر شده از یوسف فلسفی
در نظر ِ تنگ ِ نگهبان ِ بی نگاه ِ شهر
دخترک قهوه بود
خورد و فال نانوشته ی فنجان را نديد
که ميگفت روزی
گلويش خواهد سوخت
روی کاغذِ لرزانِ کتابِ من
ردٌيست
سرخ
به رنگِ گونه های باد
و در شهرِ نوشته های نا تمام
شعرِ من تمام نميشود
باد هنوز وزانست و ابهام پشت آن
لبخند ميزند
تا بفهمم
روی کتاب من
جای بوسه ايست
از ايماژِ رژ به لب
شب مجاليست
برای ستاره
برای ماه
و خورشيدی که خوابش آن سوی زمين تعبير ميشود
در اتاق من اما
تنها شمعی روشن است
به دورش هيچ پروانه ای نخواهد سوخت
نه قلم تنهاست و نه من
گم نميشود
هيچ واژه ای
در سطورِ کاغذ بی خط
چه زيباست سرودن آن روز
که هيچ شاعری
پشتِ ميز خاک نميخورد
شهر در تيره ای روشن در دوردست مردی با لباسِ نارنجي رفته زباله ها را در بايگانی تاريخ مينويسد و در دوراهی ترديد دستانِ دو رهگذر در هم گره ميخورد چراغانی خيابان های امشب تفسير فلسفه ای يگانه است اين بار صبح ميشود
باز ماند
به ناگه
انگشتان ِمن
از چرخه ی تکامل
و فرو رفت در تیرگان ِتو
در تناتنت داغ
در سایه ها مان گرم
و حال، خالیش
پر تر از افکار ِمهتاب
تهی از کینه
انگشتان ِتو ست
تو که در ابهام ِاکتشاف باور کردی
در ماه و کشاکشش شاید
هم را
پیش از زندگی دیده ایم
من پیدا نکردم
دو ستاره را از دُبّ ِآسمان
چشمان ِتو پر از درخشش است
زمین ِ ما
بیهوده گاه ِ زمان شود؟
مگر میشود؟
روی این خاک
همین جا
در ماءوای خود
بسی زیسته اند پساپیش ِ ما
و دیده اند همین ستارگان
و شمردند تا فروبستگی
که او پراکنده ساخت
تا من امروز
در مفهوم ِزمان که برای خود تعریف میکنم
تو را در جغرافیای سحر پیدا کنم
و بپرسم که آسمان
در لیوانِ آبِ تو چگونه است؟
در واپسین دیدار
که هیچ گاهش نبودابس
در آن زادروز تاریخی
پشت ِ شاخ و برگِ دانایی
من از خاک پرسیدم
چرا ابلیس؟
چرا آن خزنده ی ابلیس؟
با تو گفت از پاییز ، پشت ِ سیب.
در سکون ِ آسمان اما ندانستم
گر افتاد لرزش به دست تو
گر لب ِ آدم نخستین بار شکفت از شک
من ندانستم
چه بود وصف کامل اطراف؟
چه ها شد تا سکوت ِ خالی و سرشار؟
چگون افتاد این زمین در گردش دوران ؟
با این حال
من و این لرزش دستان
کیستیم
تا خرده ای گیریم
در این خرد بازار ِ کهکشان محو
تو باز اما
بگو با من
از سایه سار ِ آن درخت فصل
آه
ای حوّا
شن و ساعت
مکانی دور
صدای وقت می آمد
صدای بی تکلمِ هستی
جامه را از تن به در دادم
میان چشمِ من ، نگاهِ تو
تاریک سوی ماه پیدا بود.
در کشتزارِ پیکرت انگار
گریزِ ناگزیرِ خواب می آمد.
سایه را دیدیم
آسمان را در خواب ِ شرمگین خورشیدی
پشت ِ سایه ، سکوت و غفلتِ ابهام می آمد.
لبان ِ من
ترتر از بارانِ شهاب ِ دیشب بود.
در گواه ِ خاموشِ آفتاب ِ شب
روشنی از گذرگاه ِ درهمِ تخت می آمد.
فرا بس رفت فریادی
از خاستگاه ِ خوابِ ما
" تردید " واماند و " هرگز " گریزان شد.
صدای ما
صدای بی صدای ما
از پسِ لبهایِ فرودرهم
از پسِ واژگانِ ناگفته می آمد.
باران
ای بی سرزمین پدیده ی آسمان
به نخستین گاه ِ بارشت
زنده ساختی
زمین را که دیرگاه مرده بود در کف ِ زمان
ناگاه قطره قطره ات گواه شد
نخستین گامهای آدم
و حوّا را از عدن تا همان
در ابهام ِ این همه سال هستی ات
لگام ِ زنده است
هست فرصتی ؟
بارش را بر تن خشک ِ آن خفته که زنده است؟
دمادم ِآفتاب
که سوار سوال میکند
که رهگذر
از تاریکی ِشن نمیترسد
در بی انتظار ِلحظه ای
میان ِخالی دو لب، خیال میشوی
و ابتکار ِیک اتفاق
هر شب ما را تا کهکشان منقلب میکند
آن جا که اوج، تولد ِستاره ای ست
و مهتاب، زبان ِآسوده
به جدال ِزمین نمیرویم
زمان فروتن است
افسانه ی لبخندهای رو در رو
مرز ِمبهم ِخواب و بیدار
هر دم که بلند میشوم
از تو میپرسم
کی به خورشید میرسیم؟
کیست عریان تر از زمان؟
که سقف ناپدید این چارگانه میشود.
کیست عریان تر از زمان؟
که از تولدش
معمایی مبهم بود
تا به این امروز از فردا بیخبر.
خواندم شاعری ،
وقتی کسی نبود دزدیدش
و قسمت کرد
با آن آشنا که نمی شناختم ،
در آسمان همین زمین
که دیدارش خوانده اند،
همان جا که کره ی برهنه و سیاره ی بوسه ها یکجا پدیدار میشوند،
هر غروب،
که پس سرخابش
تمدن نور نهان شده.
پس تو با من بگو،
در این روزگار بی جامگی،
کیست عریانتر از زمان؟