دمادم آفتاب/ around sun/cerca del sol

شعرها و داستان های منتشر شده از یوسف فلسفی

تشخیص

در تاریخ، سیبی گم شده است
جاذبه پیدا شد،
سر راهم انگار
تابویی
سایه افکنده بر اخلاق
تیشه در دستم هست
میخواهم بشکنم این تابو را
تو زان سایه بکاه ای خورشید
نزنم زخمی بر اخلاق
نشوم تابویی
نشکنم با تیشه ی روزی دیگر

یوسف فلسفی

+ نوشته شده در  Wed 5 Sep 2012ساعت 22:58  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

از خویش تا حوا

میان ِ دست ِ من تا پنجه ی هنگام
یک سیب،غفلت بود
با خودم گفتم
در کدامین جاذبه میراث ِ این عادت
از درخت
ِ ذهن فصل خواهد شد؟
قطره ای از آسمان بارید
دستانم دیگر نمی لرزید . 

+ نوشته شده در  Wed 13 Jun 2012ساعت 1:7  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

باور

مرا گفته اند هماره جداالیست
بین ِ پنجه ی خلقت و انگشتان ِ تکامل
من اما جدال را باور نمیکنم
چرا که پیش از رحم
مفهوم ِ دست را فهمیده ام 

+ نوشته شده در  Wed 15 Feb 2012ساعت 22:8  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

به امتداد نور

سخت نیست
غریبه نبودن
در گذرگاهی
که سایه ات بی طمع
تو را به رخ خورشید میکِشد
+ نوشته شده در  Tue 27 Dec 2011ساعت 20:48  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

ورود

هیچ پنجره ای به حتم
بی پرده تر از فریاد نیست
من اما برای ورود
بی صدا در را کوفته ام
+ نوشته شده در  Wed 7 Dec 2011ساعت 21:49  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

سرا پرده

در گفت و شنود ِ دیوار های  اتاق ِ من
آسمان سقفیست
بیهوده نمی پنداراد  آواز ِ   گاه  را  در  بودن .
نئون خسته،
بازگشته از کارزار با مهتاب
می تابد
بر فراز ِ چارچوب ِ من.
در ِ بسته
تنها محرم ِ اسرار ِ این لحظه
همچو سلحشور پژماانی
چشم می پوشد
بر حلول ِ اندام ِ تو در تیرگان ِ چشم ِ من 

+ نوشته شده در  Fri 4 Nov 2011ساعت 1:20  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

بوسه در رگبار




پسِ ابرهای آسمانِ ما
ندای رعد حاشا بود
روی خاکِ خیسِ زیرِ پای ما
یک لحظه
یک باران
در گذارِ پلک های بازِ تو
آبیِ پشتِ ابر پیدا بود
در باز شد
خانه ای تاریک
انتظارِ باد
در کفِ دستِ وارستگانِ وقت
به جای هزیانِ خط کش ها
خطوطِ مبهمِ آغاز گویا بود
حولِ محورِ قالی
در چرخش های بی قانونِ بطریِ خالی
حقیقت های جرأتی نایاب رستا بود
شتابِ نور
پسْ زمینِ ابر
علم دارِ خروشانْ آسمانِ تر
زیرِ تعجیلِ قطره های پیوسته
فرازِ بام لرزان بود
پنجره در شوقِ جوارِ ما
گونه هایش تر
روی دیدگاهِ شیشیه های خیس
جای دست های ما نمایان بود
در تاریکنای آن پنهان
سکوتِ خلوتی بی تاب
روشنای موهایم
لختِ تاریکِ زلفِ تو
یک برخورد
یک لکنت
آاااااااااری
میانِ خروشانْ بارش آنگاه
در نهان گاهِ حضورِ ما
فریادهای هنگام نجوا بود
یک رگبار
یک بوسه
+ نوشته شده در  Mon 19 Sep 2011ساعت 6:54  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

کافی شاپ

در نظر ِ تنگ ِ نگهبان ِ بی نگاه ِ شهر

دخترک قهوه بود

خورد و فال نانوشته ی فنجان را نديد

که ميگفت روزی

گلويش خواهد سوخت

+ نوشته شده در  Sun 11 Sep 2011ساعت 3:41  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

ماتيک

روی کاغذِ لرزانِ کتابِ من

ردٌيست

سرخ

به رنگِ گونه های باد

و در شهرِ نوشته های نا تمام

شعرِ من تمام نميشود

باد هنوز وزانست و ابهام پشت آن

لبخند ميزند

تا بفهمم

روی کتاب من

جای بوسه ايست

از ايماژِ رژ به لب

+ نوشته شده در  Fri 9 Sep 2011ساعت 8:1  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

مجال شب

شب مجاليست

برای ستاره

برای ماه

و خورشيدی که خوابش آن سوی زمين تعبير ميشود

در اتاق من اما

تنها شمعی روشن است

به دورش هيچ پروانه ای نخواهد سوخت

+ نوشته شده در  Wed 7 Sep 2011ساعت 10:44  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

کاغذِ سپيد

 

نه قلم تنهاست و نه من

گم نميشود

هيچ واژه ای

در سطورِ کاغذ بی خط

چه زيباست سرودن آن روز

که هيچ شاعری

پشتِ ميز خاک نميخورد

+ نوشته شده در  Tue 6 Sep 2011ساعت 14:13  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

رفته گر

شهر

در تيره ای روشن

در دوردست

مردی با لباسِ نارنجي

رفته زباله ها را در بايگانی تاريخ مينويسد

و در دوراهی ترديد

دستانِ دو رهگذر در هم گره ميخورد

چراغانی خيابان های امشب تفسير فلسفه ای يگانه است

اين بار صبح ميشود

+ نوشته شده در  Mon 5 Sep 2011ساعت 7:25  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

سر انگشتان ِاکتشاف


 

باز ماند

به ناگه

انگشتان ِمن

از چرخه ی تکامل

و فرو رفت در تیرگان ِتو

در تناتن­ت داغ

در سایه ­ها مان گرم

و حال، خالی­ش

پر تر از افکار ِمهتاب

تهی از کینه

انگشتان ِتو ست

 

تو که در ابهام ِاکتشاف باور کردی

در ماه و کشاکش­ش شاید

هم را

پیش از زندگی دیده ­ایم

 

من پیدا نکردم

دو ستاره را از دُبّ ِآسمان

چشمان ِتو پر از درخشش است

 

 

+ نوشته شده در  Sat 3 Sep 2011ساعت 1:45  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

مگر...

مگر میشود؟

زمین ِ ما

بیهوده گاه ِ زمان شود؟

مگر میشود؟

روی این خاک

همین جا

در ماءوای خود

بسی زیسته اند پساپیش ِ ما

و دیده اند همین ستارگان

و شمردند تا فروبستگی

که او پراکنده ساخت

تا من امروز

در مفهوم ِزمان که برای خود تعریف میکنم

تو را در جغرافیای سحر پیدا کنم

و بپرسم که آسمان

در لیوانِ  آبِ تو چگونه است؟

 

+ نوشته شده در  Thu 1 Sep 2011ساعت 9:20  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

حوّا

حوّا

در واپسین دیدار

که هیچ گاهش نبودابس

در آن زادروز تاریخی

پشت ِ شاخ و برگِ دانایی

من از خاک پرسیدم

چرا ابلیس؟

چرا آن خزنده ی ابلیس؟

با تو گفت از پاییز ، پشت ِ سیب.

در سکون ِ آسمان اما ندانستم

گر افتاد لرزش به دست تو

گر لب ِ آدم نخستین بار شکفت از شک

من ندانستم

چه بود وصف کامل اطراف؟

چه ها شد تا سکوت ِ خالی و سرشار؟

چگون افتاد این زمین در گردش دوران ؟

با این حال

من و این لرزش دستان

کیستیم

تا خرده ای گیریم

در این خرد بازار ِ کهکشان محو

تو باز اما

بگو با من

از سایه سار ِ آن درخت فصل

آه

ای حوّا

+ نوشته شده در  Mon 29 Aug 2011ساعت 13:59  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

از پسِ لبهایِ فرودرهم

 

شن و ساعت

مکانی دور

صدای وقت می آمد

صدای بی تکلمِ هستی

جامه را از تن به در دادم

میان چشمِ من ، نگاهِ تو

تاریک سوی ماه پیدا بود.

در کشتزارِ پیکرت انگار

گریزِ ناگزیرِ خواب می آمد.

 

 

سایه را دیدیم

آسمان را در خواب ِ شرمگین خورشیدی

پشت ِ سایه ، سکوت و غفلتِ ابهام می آمد.

لبان ِ من

ترتر از بارانِ شهاب ِ دیشب بود.

در گواه ِ خاموشِ آفتاب ِ شب

روشنی از گذرگاه ِ درهمِ تخت می آمد.

فرا بس رفت فریادی

از خاستگاه ِ خوابِ ما

" تردید " واماند و " هرگز " گریزان شد.

صدای ما

صدای بی صدای ما

از پسِ لبهایِ فرودرهم

از پسِ واژگانِ ناگفته می آمد.  

+ نوشته شده در  Thu 25 Aug 2011ساعت 10:24  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

باران ِ برهنه

باران

ای بی سرزمین پدیده ی آسمان

به نخستین گاه ِ بارشت

زنده ساختی

زمین را که دیرگاه مرده بود در کف ِ زمان

ناگاه قطره قطره ات گواه شد

نخستین گامهای آدم

و حوّا را از عدن تا همان

در ابهام ِ این همه سال هستی ات

لگام ِ زنده است

هست فرصتی ؟

بارش را بر تن خشک ِ آن خفته که زنده است؟

+ نوشته شده در  Tue 23 Aug 2011ساعت 8:52  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

میخواهم سیب شوم

میخواهم سیب شوم،
گواهی برای بودن در زمین.
میخواهم سیب شوم
در نیمه وقتِ ظهر
که در آزادیش
کسی به خورشید خنجر نمیزند.
میخواهو سیب شوم
تا در سجودِ من
جاذبه هزار بار کشف شود.
میخواهم در اعتدال ارقام مشتاق
هم آغوشِ دو سیّاره را
به زمین القا کنم،
ور بی خبر مسافری
از اقتدار آن سوی ماه پرسید،
تمام کهکشان های خفته را بیدار میکنم
و نور
تنها نور
تو را در تاریکی یاری میدهد.
+ نوشته شده در  Thu 18 Aug 2011ساعت 6:35  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

دمادم ِآفتاب

 

دمادم ِآفتاب

که سوار سوال می­کند

که رهگذر

از تاریکی ِشن نمی­ترسد

در بی  انتظار ِلحظه ای

میان ِخالی دو لب، خیال می­شوی

و ابتکار ِیک اتفاق

هر شب ما را تا کهکشان منقلب می­کند

آن جا که اوج، تولد ِستاره ای ست

و مهتاب، زبان ِآسوده

به جدال ِزمین نمی­رویم

زمان فروتن است

افسانه ی لب­خندهای رو در رو

مرز ِمبهم ِخواب و بیدار

هر دم که بلند می­شوم

از تو می­پرسم

کی به خورشید می­رسیم؟

+ نوشته شده در  Mon 15 Aug 2011ساعت 5:18  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  | 

زمان

 

 

 

 کیست عریان تر از زمان؟

که سقف ناپدید این چارگانه میشود.

کیست عریان تر از زمان؟

که از تولدش

معمایی مبهم بود

تا به این امروز از فردا بیخبر.

خواندم  شاعری ،

وقتی کسی نبود دزدیدش

و قسمت کرد

با آن آشنا که نمی شناختم ،

در آسمان همین زمین

که دیدارش خوانده اند،

همان جا که کره ی برهنه و سیاره ی بوسه ها یکجا پدیدار میشوند،

هر غروب،

که پس سرخابش

تمدن نور نهان شده.

پس تو با من بگو،

در این روزگار بی جامگی،

کیست عریانتر از زمان؟     

 

+ نوشته شده در  Wed 27 Jul 2011ساعت 13:46  توسط یوسف فلسفی Youssef Falsafi  |